مقايسه دو فيلم" جنگير " و " او يك فرشته بود "
مقدمه:
دو فيلم " او يك فرشته بود " ساخته ي عليرضا افخمي و " جن گير(2)" ساخته ي جان بور من هر دو به مسئله شيطان و پليدي اشاره كرده اند. در اين مقاله سعي درمقايسه نوع ديدگاه و شناخت اين دو فيلمساز از يك مقوله است.
همانطور كه مي دانيم ديدگاه اسلام و مسيحيت نسبت به شيطان متفاوت است و همين مسئله باعث پردازش متفاوت شود.
نكته قابل توجه در تفاوت اعتقادي مسلمانان و مسيحيان است. دين اسلام بين شيطان و اجنه تفاوت قائل است و معتقد است اجنه دو نوع دارند، خير و شر.
اما دين مسيحيت به گونه اي ديگربيان مي كند. پليدي ، شيطان ، جن و ارواح خبيثه را يك نوع مي داند.
قصد دارم از درون فيلمها به تفاوت اعتقادي اين دو مذهب پي ببرم.با ديدگاه فلسفه ي رسانه اي پيش مي روم. يعني از راه درگير شدن در توليد رسانه اي به نظريه مي رسيم. يعني كاوش معنا از رههاي غير معمول هميشگي.
البته اين را هم بايد گفت ، او يك فرشته بود تقليدي از جن گير است و يك سري عناصر را به تقليد به كا ر برده اما در قالب هاي متفاوت.
واژگان كليدي
شيطان در اسلام: در ابتدا فرشته ي درگاه خداوند بوده است اما به علت نا فرماني از دستور خداوند ، از درگاه خدا طرد مي شود. و شيطان تصميم مي گيرد بندگان خدا را از راه راست گمراه كند.
شيطان در مسيحيت: شيطان در ابتدا از فرشتگان بزرگ خداوند بوده است اما بعدها به قدرت خود مغرور مي شود و خداوند او را به زير مي افكند.
جن در اسلام : اجنه بيش از نوع بشر آفريده شده اند. از جنس آتش هستند. مانند انسان نر و ماده ، كافر و مومن، شعور و اراده دارند.
"عقيده ي اسلام درباره شيطان"
در داستان خلقت آدم وقتى خداوند به فرشتگان امر كرد كه بر آدم سجده كنند همه آنها به اين دستور الهى عمل كردند ودر مقابل آدم سجده به جاى آوردند ولى در ميان آنها موجودى به نام «ابليس»از دستور خدا سرباز زد و به آدم سجده نكرد ابليس يا همان شيطان به خاطر اين معصيت از درگاه الهى رانده شد و از مقامات معنوى كه به علت عبادتهاى ممتد كسب كرده بود، محروم گرديد و به لعنت خدا گرفتار شد و به همين جهت ابليس به دشمنى با آدم پرداخت و او را وسوسه كرد تا از درختى كه از خوردن ميوه آن منع شده بود بخورد. آدم با خوردن آن از بهشت به زمين فرود آمد و زندانى خاك شد و زيربار مسئوليت و تكليف رفت و بدينسان شيطان در مقابل ضربه اى كه از آدم خورده بود ، ضربه اى بر او زد و باعث بيرون شدن او از بهشت شد.
كار دشمنى ابليس با آدم در اينجا ختم نشد و ابليس تصميم گرفت كه فرزندان آدم و ذريه او را نيز با وسوسه هاى خود گمراه سازد.
طبق بيان نوراني امير بيان، علي بن ابيطالب (ع): اگر شيطنت شیطان در قلب عده اي رسوخ كرد، چشم آنها را به استخدام درمي آورد، گوش آنها را به استخدام درمي آورد، از آن به بعد به زبان آنها سخن مي گويد. از آن به بعد با چشم آنها مي بيند.
اين در اوايل نهج البلاغه است فرمود: اگر شيطان در دل كسي راه پيدا كرد، باض و دب و درج (8). اول آنجا آشيانه مي كند بعد تخم گذاري مي كند. بعد جوجه ها و فرزندان خود را مي پروراند. اين (دابه ها) همان خاطرات مشئوم اند كه در صحنه ذهن افراد رسوخ مي كنند. مانع حضور قلب آنها در نمازند. اين جنبنده ها فرخ و فروخ و جوجه شيطنت اند. آنگاه صحنه جان انسان شيطنت زده را دامداري و مرغداري شيطان و جوجه هاي شيطان پر مي كنند. از آن به بعد؛ نطق بالسنتهم، نظر باعينهم. با زبان اينها سخن مي گويد، با چشم اينها مي بيند.
مراقب باش سخنگوي شيطان نشوي
. شيطان هست، در انسان نفوذ مي كند، انسان را به بردگي مي گيرد، بعد به زبان او سخن مي گويد. انسان مي شود سخنگوي شيطان.
"عقيده مسيحيت درباره شيطان"
شیطان در ابتدا بزرگترين و زيباترين وقدرتمندترين فرشته خدا بود و هزاران فرشته زير دست داشت و در آسمان و زمين در تردد بود .او به دليل قدرت زيادی که خدا به او داده بود مغرور شد و ميخواست که شبيه خدا شود به خاطر همين غرور ، خداوند او را به زير افکند و از حضور خويش اخراج کرد اگر چه شيطان خيلی نيرومند است و الان خدای روی زمين است و در زندگی همه رخنه کرده است اما قدرت او در مقابل قدرت خدای قدوس ناچيز است و خداوند ميخواهد تا ما را ا زاسارت او ازاد کند و همه فاصله ها را بردارد تا فرزند محبوب او شويم ، خداوند ميخواهد تا به ما قدرت نجات از اسارت شيطان را بدهد زيرا تا زمانی که در اسارت شيطان هستيم د رمرگ بسر خواهيم برد و موفق به رسيدن به حضور خداوند نخواهيم شد ....زندگی د راسارت شيطان يعنی دوری ا زخداوند و گرفتار گناه بودن . در خون عيسی مسيح قدرتی هست که شيطان يارای مقابله با آن را ندارد ، ايمان به عيسی مسيح ما را از اسارت شيطان آزاد ميکند و با دريافت روح القدس خداوند ،ما ميتوانيم بر شيطان غلبه کنيم وميتوانيم د رمقابل او مقاومت کنيم و او از ما خواهد گريخت ، زيرا او قبلا توسط مرگ عيسی بر صليب شکست خورده است؛ کسی که زير پوشش خون عيسی مسيح قرار گيرد،شيطان ديگر قادر نخواهد بود بر او تسلط يابد ، نام عيسی مسيح تنها ناميست که بر پيکر اين شير غران لرزه مياندازد.
از آنجايی كه خداوند می داند كه هيچ انسانی قادر به نگاهداشتن شريعت نيست، عيسی مسيح خداوند را نزد ما فرستاد. عيسی، پسر خدا، به عنوان انسانی بيگناه به زمين آمد، گناهان بشر را برخود گرفت، مصلوب شد و يكبار و برای هميشه به گناه خاتمه داد، نه برای يك ماه، يك سال، ده و يا صد سال. از آنجايی كه خداوند، خدای ابدی است، خود جسم پوشيد و آمده گناهان ما را برداشت و تا ابد به گناه خاتمه بخشيد.
خلاصه اي از" او يك فرشته بود "
داستان از مسجد شروع مي شود ، كه فردي به اسم رامين كه تازه از زندان آزاد شده است به قصد كمك گرفتن نزد بهزاد طاهري مي آيد اما بهزاد به علت اينكه او روزي فرد بدنام و هوس بازي بوده است و اطميناني به ضمانت او نيست، دست رد به سينه ي او مي زند . و خود را از او جدا مي كند و با اطمينان مي گويد من هميشه افسار هوسهايم را دارم. از همين لحظه زمينه ي لغزش بهزاد آغاز مي شود و سايه ي شيطان( آقاي سرابي) را پشت سرش مي بينيم.
در همان شب بهزاد در جاده با دختري تصادف مي كند كه البته با وجود شدت ضربه اين دختر هيچ آسيبي نديده است و فقط حافظه اش را از دست داده است. بهزاد و خانواده اش كه شامل زن و دو فرزندش ( ميثم و سحر ) و مادرش مي شود ، بعد از پرس و جوي بسيار كه نمي توانند خانواده اش را بيابند تصميم مي گيرند براي مدتي فرشته ( همان دختر) را نزد خود نگه دارند.
فرشته در ابتدا ي ورود مورد علاقه ي همه ي اعضاي خانواده بود اما بعد از مدتي بيش از حد خودش را به بچه ها و بهزاد نزديك مي كند و اين باعث ناراحتي رعنا زن بهزاد مي شود. اين مسئله تا جايي پيش مي رود كه رعنا از بهزاد مي خواهد فرشته را تحويل بهزيستي بدهد. اما بهزاد از اين كار ممانعت مي كند.
رعنا تحمل اين وضعيت را ندارد و خانه را به قصد قهر ترك مي كند.
در اين دوران مادر بزرگ نمي گذارد بچه ها به فرشته نزديك شوند اما نفوذ فرشته در ميثم به حدي است كه ميثم بسيار تحت كنترل اوست . در اين ميان ابتدا فرشته خودش را در دل بهزاد جا مي كند بعد كم كم ايمان او را ضعيف مي كند ( او را وادار به روزه خواري و رشوه گرفتن ) مي كند.
در يكي از روزها مادربزرگ فرشته را از خانه بيرون مي كند و وقتي بهزاد او را به خانه بر مي گرداند ، بهزاد در روي مادرش مي ايستد و اين باعث عصبانيت مادر مي شود ، مادر حالش به هم مي خورد ، فرشته با نيروي ماورائيش بر او فشار مي آورد و او را مي كشد و در لحظه ي مرگ مادر،باطن فرشته را كه آتشين است، مي بيند.
بهزاد تصميم دارد رعنا را طلاق دهد و با فرشته ازدواج كند، وكالت بهزاد را آقاي سرابي بر عهده دارد ( البته آقاي سرابي و فرشته در يك نقش هستند كه هر دو شيطانند اما در دوجنس متفاوت ظاهر مي شوند) كه بسيار بر طلاق دادن بهزاد تاكيددارد. اما بهزاد در لحظه ي امضا كردن پشيمان مي شود.
و تصميم مي گيرد فرشته را بيرون كند و زن و بچه اش را برگرداند.

تحليل" او يك فرشته بود"
در مقدمه نحوه ي ورود فرشته به خانه ي بهزاد را بيان كرديم. از همان ابتدا حضور شيطان را با عنصر صدا متوجه مي شويم. از زمان وقوع تصادف در جاده كه بهزاد يك صداي زوزه مانندي را از دور مي شنود و در همان لحظه به يكباره با دخترك برخورد مي كند تا زماني كه فرشته براي بار اول پايش را به داخل خانه ي بهزاد مي گذارد.
عنصر بعدي رنگ و نور است. اين عنصر هم از ابتداي فيلم تا به انتها مشخص است. فرشته از روي تخت بيمارستان تا زمان مشخص شدن هويت واقعي اش همراه با نوري قرمز است. يعني هميشه نوري قرمز رنگ روي چهره اش تابيده است. و بر عكس در مورد انسانها و مكانهاي روحاني از نور سبز استفاده شده است. مانند مسجد و اطاق عزيز و چهره هاي روحاني و عزيز هميشه با نور سبز رنگي همراه است.
گفته شد بهزاد خود راه ورود شيطان به درونش را باز كرد . دقيقا همان شب هم بهزاد با فرشته تصادف مي كند.
در يكي از شبها بهزاد در راه خانه مردي را مي بيند كه در زمين نشسته است اين مرد آقاي سرابي است كه ادعا مي كند تازه به اين محل آمده است و وكيل است. و بهزاد به او پيشنهاد كمك مي كند و با هم دست مي دهند. اين دست دادن به معناي راه دوستي است. در ادامه ي داستان متوجه مي شويم آقاي سرابي نقش شيطان را دارد و از همين صحنه هاي اول بهزاد راه را براي نفوذ شيطان باز مي كند.
سحر و ميثم در اطاقشان خانواده ي عروسكي دارند . 3 خرس بزرگ و 2 بچه خرس كه نقشهاي پدر ،مادر و مادربزرگشان و ميثم و سحر را دارند. بعد از مدتي فرشته هم عروسكي مي خرد كه البته از جنس عروسكهاي ديگر نيست و البته عروسكي زشت است. و آن را نيز در بين خانواده ي طاهري جاي مي دهد.
در قسمتي ديگر رعنا با فرشته مقابله مي كند زيرا كه معتقد است فرشته به بچه ها تقلب و دروغ ياد مي دهد.
وقتي فرشته از نيروي ماورائيش استفاده مي كند مثلا هنگام بازي كامپيوتري ، فضاي خانه گرم و سنگين مي شود . و افراد روحاني مثل عزيز را اذيت مي كند. در چنين صحنه هايي براي القاي پيام از نور قرمز رنگ استفاده مي شود.
فرشته زودتر از بقيه افراد خانواده در بچه ها اثر گذاشته است.و ما اين تصور را داريم كه بچه ها سريعتر گول مي خورند.
از اين جا به بعد داستان زماني است كه بهزاد به فرشته علاقه مند شده است. تا اينجا مي بينيم كه شيطان قدم به قدم در انسان نفوذ مي كند به طوريكه خود شخص متوجه نمي شود افسار نفسش از دستش خارج شده است.
راهي كه سرابي استفاده مي كند براي گمراهي بهزاد ، زندگي دروغين خودش را مثال مي زند و مي گويد من ده سال بعد از ازدواجم عاشق شدم ولي زنم از با گريه و زاري از عشق من خواست از زندگيش خارج شود و او هم براي هميشه رفت و من هم بعد از آن جريان خانواده ام را رها كردم و الان هم هيچ خبري ازشون ندارم. تو هم سه را داري ، اول اينكه خانواده ات را رها كني و به زن ايده آلت برسي، دوم زن خودت و زن ايده آلت را هر دو را نگه داري و سوم اينكه زن ايده آلت را رها كني و به خانواده ات فكر كني.
و گفت اگر راه سوم را انتخاب كني ،مرد ترسويي هستي و توان مقابله با عرف و سنت را نداري. با همين حرفها بهزاد را دچار ترديد كرد. در همين لحظه ي وسوسه ي بهزاد نور قرمز رنگي بر چهره ي سرابي تابيده است.
بهزاد زماني كه علنا علاقه ي خود به فرشته را اعلام كرد ، ادعا مي كرد همه چيز نا خواسته پيش آمد ، بدون اينكه او بخواهد ، خيلي سعي كرده بود با احساسش مقابله كند اما نشده بود. اين همان وسوسه ي قدم به قدم شيطان است ، طوري است كه فرد فكر مي كند خودش هيچ اختياري نداشته است.
تله پاتي مسئله اي است كه در اين فيلم مشخص است. فرشته قدرت اين را دارد تا با نگاه كردن به عروسك ميثم را كنترل كند. و يا زماني كه عروسك او به ديوار مي خورد او هم متوجه مي شود.
زمان مرگ عزيز ، در لحظه ي مرگ به باطن فرشته پي مي برد به طوريكه او را آتشين مي بيند.
فرشته (شيطان) توانايي عبور از در و ديوار ، از روي شيشه هاي شكسته را دارد.
فرشته بر افراد روحاني يعني افرادي كه ايماني قوي دارند نمي تواند اثر بگذارد. وقتي حاج آقا معتمدي وارد خانه مي شود فرشته به اطاقش مي رود و تحمل روبه رو شدن با حاج آقا را ندارد و تمام فضاي اطاق قرمز رنگ مي شود. و در مقابل هم حاج آقا احساس داغي مي كند و نمي تواند نفس بكشد و برايش فضاي خانه غير قابل تحمل است. در اينجا تقابل خير و شر را مي بينيم كه در اين قسمت خير، شر را فراري مي دهد. به طوري كه حاج آقا تا دم در اطاق فرشته مي تواند بيايد اما فرشته زود آنجا را ترك مي كند.
شب قبل از دادگاه حاج آقا در نظرش رامين را مي بيند كه آمده است حال بهزاد را بپرسد ، و غرور آن شب بهزاد و حرفهايي كه زده است را به حاج آقا ياد آوري مي كند و فرداي آن روز هم قبل از دادگاه حاج آقا اين مسئله را براي بهزاد تعريف مي كند ( بهزاد به رامين گفته است من از قماش تو نيستم ، من آدمي نيستم كه با عشوه ي يك زن از راه به در بشم ، من اسير هوا هوسم نيستم ) بهزاد با به ياد آوردن اين جملات در تصميمش براي طلاق رعنا دچار ترديد مي شود. انگار به ياد مي آورد كنترلش را از دست داده است.
زماني كه بهزاد پشيمان مي شود صداي زوزه را دوباره از درون خانه مي شنود ، انگار اين صداي شيطان است كه او را فرا مي خواند.
در اين فيلم داغي و آتش را با شيطان همراه كرده است. لحظه اي كه فرشته دست ميثم را رها مي كند و حاج آقا مي آيد و دست ميثم را مي گيرد ، حاج آقا از داغي، دست ميثم را رها مي كند. و صحنه هايي مشابه كه هر جا كه شيطان است افراد با ايمان احساس گرماي شديدي مي كنند.
بعد از پشيماني بهزاد ، او اقرار مي كند : حالا كه فكر مي كنم مي بينم تمام كار هايم به خاطر حرف هاي او بوده پس در واقع همين حرفش ناقض حرف قبلي اش است كه گفته بود هر چي پيش اومده نا خواسته بوده.
ناخواسته نبوده بلكه تحت تاثير ديگري بوده و پاسخگوي هوسش بوده است. در واقع خود را گم كرده بوده است.
در آخر خود فيلم در مورد وجود شيطان ادعاهايي مي كند.
رعنا مي گويد: شيطان كه جسميت ندارد ، نمي تواند ظاهر شود ، شيطان فقط مي تواند ما را وسوسه كند ، اون تو ذهن ماست. حرفهاي رعنا در واقع طرز فكر عامه ي مردم است.
اما حاج آقا مي گويد: شيطان فقط تو ذهن ما نيست.اون يك موجود واقعيه . هر وقت هم بخواد مي تونه به هر شكلي مبسل بشود. فقط به چهره ي اولياء خدا نمي تونه در بياد.
در آخر هم نتيجه گيري مي كنند كه خود بهزاد راه را براي ورود شيطان با رفتار غرور آميزش باز كرده است.حاج آقا مي گويد تكبر يعني خود شيطان. حاج آقا معتقد است همه جايز الخطا هستيم. البته كه بايد مراقب باشيم زيرا كه شيطان باز هم برمي گردد.
انسان راه بازگشت دارد و راه رهايي توبه است.
در آخر هم مي بينيم كه بهزاد از راه نماز خواندن و قران خواندن توبه مي كند. شيطان هنوز هم مي خواهد وسوسه اش كند و مي گويد بهزاد بيا من تو را به همه چيز مي رسانم، من تو را از مال دنيا بي نياز مي كنم اما بهزاد با گفتن اعوذ بالله من ااشيطان رجيم ، و آيه هاي استغفار شيطان را نابود مي كند.
نابودي شيطان را به صورت آتش هايي مي بينيم كه فرو كش مي كند. در اين صحنه ها اطاق بهزاد را نور سبز رنگي فرا گرفته و خارج از اطاق كه شيطان در آنجا است سرشاز از نور قرمز است.
سكانس آخر اينگونه به پايان مي رسد ، آقاي سرابي (شيطان)را مي بينيم كه در ايستگاه اتوبوس با پسري دم خور مي شود و به او فندك مي دهد و با هم دست مي دهند و در همين لحظه صداي زوزه مانند هميشگي شنيده مي شود گويي دوباره صداي دعوت شيطان است. و نشان دهنده ي اين است كه شيطان هميشه در كنار ماست و دنبال فرصتي است براي دوستي با ما.
خلاصه اي از " جن گير "
داستان دختركي است كه شيطان ( جن ) وارد وجود او شده است. و كشيشي شيطان يا پليدي را از وجود او بيرون كشيده و در اين مرحله به اصطلاح جن گيري جانش را از دست مي دهد. دخترك (ريگان) هنوز كاملا از شر شيطان نجات نيافته است و شيطان قديمي هنوز در وجودش وجود دارد . پدر لومونت موظف مي شود تا در مورد مرگ پدر مري ( كشيشي كه جنن گيري كرده)تحقيق كند. در اين مراحل تصميم مي گيرد ريگان را هم كمك كند تا از شر پليدي به طور كامل نجات پيدا كند.
تحليل" جن گير"
پدر لومونت مي گويد : پليدي يك موجود روحاني ، زنده و در حال حيات است. منحرف و منحرف كننده است. راهش را در تار و پود زندگي باز مي كند.
تله پاتي در اين فيلم هم قابل مشاهده است ، از بعد از هيبنوتيزم ريگان و پدر لومونت با هم تله پاتي پيدا كردند ، به طوريكه در جايي مي بينيم ريگان عكس پدر را در ميان شعلعه هاي آتش نقاشي كرده و مي دانسته كه جايي آتش مي گيرد و پدر مي رود و آنرا خاموش مي كند. در صحنه اي ديگر هنگامي كه به پدر لومونت سنگ پرتاب مي كنند ريگان هم آسيب مي بيند.
لومونت معتقد است درون ريگان هنوز شيطان قديمي وجود دارد و بايد با آن جنگيد و به ريگان كمك كرد.شيطان درون او سعي دارد او را كنترل كند مثلا در صحنه اي مي بينيم در خواب به ريگان مي گويد : از خواب بيدار شو با هم پرواز كنيم و او را تا دم پشت بام مي برد.
در اين فيلم ورود شيطان (پزوزو )را از راه حمله ملخها نشان ميدهد. در زمان هيبنوتيزم پدر لومونت و ريگان به دوراني مي روند كه پدر مرين در آفريقا بوده است. در آنجا پسر بچه اي به نام كوكومو است كه در زمان حمله ي ملخها با آنها مقابله مي كند و شايد هم ملخها به خاطر او مي آيند تا او را نابود كنند.در واقع كوكومو فردي است كه توان مبارزه با پليدي را دارد و برتر از پليدي است.
پدر مرين پيش بيني كرده بود،يك عده اي برمي خيزند و پليدي را نابود مي كنند. كوكومو مي تواند يكي از آنها باشد.
و روزي خود كوكومو در اسارت پزوزو در مي آيد و پدر مرين او را نجات مي دهد.ديالوگهاي پدر مرين جالب است. او در حالت تلاش براي خارج كردن پزوزو، مي گويد: نترسيد، ما دراين مكان در امان هستيم ،حتي پزوزو با تمام سپاهيانش نمي تونه از اين مقدس ترين اماكن پاش رو فراتر بذاره. برو گمشو شيطان ، ريشه كن شو، از بدن اين مخلوق خداوند بيرون برو. من تو را به اعماق جهنم فرمان مي دهم. لازم به ذكر است زماني كه پزوزو در وجود اوست، چهره ي او كاملا كريه المنظر است.
آنها معتقدند پزوزو سلطان ارواح خبيثه هوا است.
در اينجا نماد پليدي ملخ است و انتقال پليدي را از طريق ملخ مي دانند.
ريگان قدرتي خاص دارد، او باعث مي شود دختر كه توانايي حرف زدن ندارد و در درون خود حرف مي زند بتواند بيروني هم حرف بزند.
پدر لومونت اميد دارد كوكومو را پيدا كند و را ه نجات ريگان را از او بپرسد.
راهنمايي كه كوكومو به پدرمرين ميكند مي گويد : تو بايد قلب پليدي را از وجود او بيرون بكشي. ولي بالهاي پزوزو تورا لمس كرده است و تو ايمانت را به خدا از دست داده اي.
اعتقاد آنها در مورد ورود پليدي به درون انسان اينطور است. وقتي بالهاي ملخها خشك باشند و به هم مالش پيدا كنند اتفاقي نمي افتد. اما در زمان باران تعداد زيادي از آنها سر از تخم در مي آورند ، با هم تجمع مي كنند و بالهايشان را به يكديگر مي سايند.سايش بالها شخصيت آنها را تغيير مي دهد. آنها تبديل مي شوند به سيلي از موجودات مخرب و غارتگر با يك مغز واحد. اين كله هاي پليد با سرعت روي زمين حركت مي كنندو هر چه را كه لمس مي كنند تصاحب مي كنند. پليدي به وسيله تماس توليد پليدي مي كند. براي مقابله با بعد از تماس بالها ، ملخ ماده جوان تكامل يافته تا در برابر تماس بالها مقاومت كند.
لومونت مي گويد: خوبي و بدي درون ريگان در حال نبرد است و ما بايد با آن بجنگيم.
در صحنه هاي آخر كه پدر آمده است تا ريگان را نجات دهد ولي خود توسط بالهاي پزوزو ماليده شده است تحت كنترل پزوزو است و پزوزو از او مي خواهد ريگان را نابود كند اما بالاخره پدر مقابله مي كند و قلب پليدي را از سينه ي ريگان خارج مي كند.
صحنه ي آخر ريگان را مي بينيم كه همان حالت كوكومو هنگام حمله ي ملخ ها را به خود مي گيرد .مي توانيم نتيجه بگيريم ريگان هم به درجه ي كوكومو رسيده است ومي تواند با پليدي ها مبارزه كند.
در آخر پدر لومونت مي گويد حالا ما نجات يافته ايم و قوي شده ايم. دشمن نوع بشر مغلوب شده است.
مقايسه دو فيلم:
"او يك فرشته بود " معتقد است ورود شيطان به درون آدمي وابسته به خود فرد است بدين معنا كه اعمال و رفتار آدمي است كه اجازه ورود شيطان را به درون خود مي دهد.
در ابتداي فيلم مي بينيم كه بهزاد به خود بسيار غره شده است و به دوستي كه از او كمك مي خواهد دست رد به سينه اش مي زندبا اينكه او معتقد است توبه كرده است. به او مي گويد تو هوس بازي و من افسار هوس و احساسات خود را دارم.
در همين صحنه است كه شيطان پشت سر او نمايان مي شود. از همين زمان است كه زمينه ي لغزش بهزاد شروع مي شود. و صحنه ي ديگري داريم كه بهزاد با شيطان دست مي دهد ، اين نمادي است به معني همكاري بهزاد با شيطان.
در "جن گير " ورود پليدي (شيطان) به درون آدمي به خواست خود فرد نيست. معتقدند ملخها با سايش بالها پليدي توليد مي كنند و با برخورد بالها با زمين پليدي گسترش پيدا مي كند و اگر بالها با كسي تماس پيدا كنند ، آنها را آكنده به پليدي مي كنند.
اينجاست كه متوجه تفاوت در شناخت اين دو فيلم راجع به شيطان مي شويم.
" او يك فرشته بود " خود انسان را باني كارهايش مي داند و معتقد است انسان است كه راه را براي شيطان باز مي كند و اين مسئله جبري نيست.
ولي در " جن گير " اين مسئله جبري است.با يك اتفاق در طبيعت پليدي مي تواند به درون انسان رسوخ كند.
پيرامون رسوخ شيطان به درون آدمي ، در اين دو فيلم تفاوت هايي را مي بينيم.
" او يك فرشته بود ": زماني كه شيطان به به درون آدمي رسوخ كرده است در ظاهر و چهره ي فرد تسخير شده توسط شيطان تغييري نمي بينيم در حالي كه در " جن گير " از زمان تسخير فرد توسط شيطان چهره ي فرد هم تغيير مي كند و تبديل به فردي كريه المنظر مي شود.
اين مسئله به موضوعي ديگر اشاره دارد.
" در او يك فرشته بود" از شيطان نماد مادي مي بينيم كه در دو جسم " زن " و " مرد " نمايان مي شود. در حالي كه در " جن گير " نماد مادي از شيطان (پليدي)نمي بينيم. در " او يك فرشته بود " وجود شيطان را به لحاظ مادي درك مي كنيم و آن را مانند يك انسان مي بينيم كه نفس مي كشد ودركنار ديگران زندگي مي كند ولي كار هاي ماوراء انساني انجام مي دهد( مثل از ديوار رد شدن و غيب شدن ) و در عين حال در زندگي فرد تسخير شده دخالت مي كند و او را آنچنان كه خود مي خواهد گمراه مي كند و به پيش مي برد.
در" جن گير " شيطان (پليدي)تمام وجود او را فرا گرفته به طوري كه فرد ديگر هيچ اختياري از خود ندارد و كاملا وجودش توسط پليدي تسخير شده است و نيازمند كسي است تا اين پليدي را از وجود او بيرون بكشد.
همانطور كه گفتيم در " او يك فرشته بود" انسان خود مسئول كار هاي خود است و خود راه را براي ورود شيطان باز مي كند، همچنين است در مورد رهايي از شيطان . انسان خود بايد اختيار كند و بخواهد كه از دست شيطان رها شود. كه اين كار به واسطه توبه از كارهاي ناپسند گذشته اش امكان پذير است.
در " جن گير " به گونه اي ديگر است. براي رهايي از شيطان (پليدي) فرد تسخير شده نيازمند كمك است ، نيازمند فردي روحاني مثل كشيش تا بيايد و شيطان را از بدن او بيرون بكشد.
حالا كه سخن از كشيش آورديم بهتر است اين را هم بگوييم: در هر دو فيلم ما وجود راهبر و هدايت كننده را مي بينيم ، بدين معنا كه براي نجات نياز به فردي روحاني است اما نقش اين كمك دهنده در دو فيلم متفاوت است. به طوريكه در " او يك فرشته بود " حاج آقا نقش هدايت كننده دارد و راه درست را نشان مي دهد و دخالت مستقيم ندارد زيرا كه اختيار اصلي در دست خود فرد گمراه شده است.
اما در "جنگير" كشيش نقشي مستقيم در رهايي فرد از پليدي دارد به طوريكه اگر او نباشد از دست فرد هم كاري بر نمي آيد.
در هر دو فيلم شيطان قدرت كنترل انسان را دارد اما به اشكال متفاوت نشان داده شده است. در " او يك فرشته بود" شيطان از طريق وسوسه هايش انسان را در كنترل خود در مي آورد و همچنين از طريق نيرويي كه دارد تا حدودي فرد را تحت تاثير قرار مي دهد.
در " جنگير " هنگام سايش بالها با انسان فرد ديگر اختيار خود را از دست مي دهد و تحت تسلط او قرار مي گيرد.
در " جنگير" صحبت از ارواح خبيثه مي شود ( پزوزو سلطان ارواح خبيثه هوا )است اما در او يك فرشته بو د كوچكترين اشاره اي نمي شود.
از ديدگاه مخاطب پژوهي هر فيلمسازي با توجه به فرهنگي كه در آن زندگي مي كند ، فيلمسازي مي كند. و همچنين مخاطبان آنها هم با توجه به پس زمينه ي فرهنگي شان رمز گشايي مي كنند.
در جامعه ما زن و احساساتش نقش مهمي بازي مي كند. در فيلم " او يك فرشته بود " هم ، چنين مسئله اي بارز است.
در اين فيلم حساد تهاي زنانه ، هوسراني مردان ، نقش گمراه كنندگي زنان را نمايان كرده است.
در اين فيلم شيطان را در وجود دو جنس زن و مرد مي بينيم اما بيشترين نقش شيطان در قالب زن است. زيرا كه در در باور ما زن توانايي بالايي در فريب دادن دارد به خصوص در از راه به در كردن مردان. و از طرفي مردان هم ضعيف النفس هستند . فيلمساز با آگاهي از اين دو مسئله به پردازش فيلم پرداخته است.
نتيجه گيري:
با توجه به ديدگاه فلسفه رسانه اي برداشتهايي كه از سكانسهاو پيامهاي فيلمها داشتيم، نتيجه گيري مي كنيم هر دو فيلم يك چيز واحد را بيان مي كنند و آن وجود پليدي در دنيا است و امكان نفوذش در انسان.
و اينكه انسان بايد با پليدي مقابله كند. اما راههاي ورود پليدي درون انسان از ديدگاه دو فيلم متفاوت است. چه بسا اين مسئله به ديدگاه اعتقادي فيلمسازان باز مي گردد.
منابع:
Film Review Of The Net 2.0""
نقد فيلم شبكه( 2)
فيلم شبكه در سال 2006 و در ژانر ماجراجويي ساخته شد. فيلم محصول كشور آمريكاست .
اين فيلم به كارگرداني چارلز وينكلر در شهر استانبول تركيه فيلمبرداري شده است. نويسندگي اين كار توسط راب كوان صورت گرفته است و موسيقي آن را استفان راندلمن به عهده داشته است.
بازيگران اصلي فيلم را نيكي دلوچ ، نيل هاپكينز ، كانليز بوزكورت و دمت آكبگ تشكيل مي دهند.
نقشه فيلم:
فيلم داستان يك آناليست كامپيوتر است كه از لس آنجلس به تركيه دعوت به كار مي شود.
پس از ورود به تركيه هويت او دزديده مي شود و تمامي كارتهاي اعتباري او خالي مي شوند.
او متهم به قتل و دزديدن 14 ميليون دلار مي شود. در اين ميان دزدان و خلافكاران زيادي به دنبال او هستند.
اكثرداستان فيلم را خود آناليست (اميد )به صورت فلش بك تعريف مي كند ، تا سكانسهاي پاياني كه فيلم به ترتيب زمان جلو مي رود.
كاراكتر:
نيكي دلوچ ، نقش اميد را بازي مي كند. 27 ساله و اهل آمريكاست. او در سال2002 در فيلم " the long shot"، در سال 1997 دردو فيلم "Gunfighter,s moon" و Traveller"" ايفاي نقش كرده است.
او در ظاهر دختري باهوش و ماجراجوست و در كار خود مهارت دارد.و در همه ي صحنه ها لباسي ساده به تن دارد. از لحاظ ويژگي روانشناسي ، اينطور به نظر مي رسد كه فردي خونسرد وآرام است.ودوست دارد با مشكلات بجنگد. 
نيل هاپكينز ،نقش جيمزنامزد اميد را بازي ميكند.او 27 ساله و اهل آمريكاست.وي
به علت ظاهر و در واقع چهره اش مشهور شد. و بعدها با بازي دردو فيلم walkentalk"و
"my big fat independent movie" به شهرت رسيد. او آموخته ي تئاتر و خواننده است.
در سكانسهاي اوليه فيلم او را شخصيتي معمولي وبه دور از ماجراجويي مي بينيم كه به دنبال تغيير نيست و دوست دارد همين وضعيتي كه دارد را حفظ كند. در همين سكانس او لباسي رنگ روشن به تن دارد.
جيمز را ديگر نمي بينيم تا سكانسهاي آخر فيلم.ماانتظار داريم همان پسرساده را ببينيم كه براي كمك به اميد آمده است. ولي متوجه مي شويم كه خود او هم جزئي از باند خلافكاران است.پس متوجه مي شويم ،شخصيتي دو رو و آب زير كاه دارد و از اميد سوء استفاده كرده است. در اين سكانس ها جيمز كاپشني مشگي به تن دارد وشخصيت خلافكار اوآشكار شده است با اين تفاوت كه در ابتداي فيلم لباسي روشن به تن داشت.
دمت آكبگ ، نقش دكتر كاواك را بازي مي كند. 47 ساله و اهل تركيه است. او با بازي در تئاتر " gonul ulku-gazanfar ozcan" به شهرت رسيد. او شخصيتي دو رو وخلافكار دارد به طوريكه تا سكانسهاي پاياني متوجه شخصيت واقعي او نمي شويم. از نظر پوشش تا زماني كه به عنوان پزشك بود ، با يك روپوش سفيد رنگ وعينك و موهاي بسته ظاهر مي شد.
ولي زماني كه تبهكاري او نمايان شد او را با موهايي باز و لباسي مشگي مي بينيم.
سنگيز بوزكارت ، نقش مامورپليس بين الملل را بازي مي كند. اهل تركيه است. او در فيلم هاي "karagumruk yaniyor " و "seni cok ozledim" ايفاي نقش كرده است.
باهوش و مرموز است. به اطرافيانش اطمينان نمي كند كه در سكانس پاياني از اميد دوباره مي پرسد"همه ي پولها هماني بو د كه در آتش سوختند؟!"
"كلمات"
در اين فيلم كلمه اميد بسيار شنيده مي شود. در ابتدا شخصيت اصلي فيلم مي گويد اسم من " اميد كسدي" است. گاهي وقتها آدم هيچ چيز ندارد جز يك اسم " اميد". پدر و مادر من 3 دختر مي خواستند اميد، وفا ، نيكوكاري. وفا و نيكوكاري به دنيا نيامدند و فقط ماند"اميد". پدرم هميشه مي گفت در مواقع گرفتاري كافيه يادت باشه كي هستي چون وضع هرچقدر هم كه بد باشه ، هميشه جاي " اميد"هست.(در اينجا اميد به دو معناست، يعني در مواقع گرفتاري هميشه بايد اميد داشت و در معناي ديگر حتي در مواقع گرفتاري باز هم شخص اميد در آن جاي داردو مي تواند بر گرفتاري فائق آيد.)
از اين ديالوگ ها اينطور بر مي آيد كه هميشه جاي اميد هست و هميشه بايد اميد داشت.
يك جمله در فيلم 2 ،3 بار تكرار مي شود. " در استانبول گول ظاهر چيز ها را نخور " كه هر دو جمله از طرف مامور پليس بين الملل در ابتدا و انتهاي فيلم بيان مي شود. و حتي جيمز هم يكبار در ابتداي فيلم اشاره به اين مسئله مي كند.كه استانبول احتمالا نا امن و پر از خلافكار است. اين جملات بدين معنا است كه غربي ها يك تصوير منفي از تركيه در ذهن دارند.
در ابتداي فيلم جمله اي را از زبان مهماندار ميشنويم كه مي گويد عاشق استانبول خواهي شد كلي جاهاي ديدني دارد.
و بعد به او دستبند مهره آبي مي دهد كه براي جلوگيري از چشم زخم است و بعد به اميد مي گويد بايد قبول كني ،مهمان نوازي تركي است.
جمله اول تبليغاتي است براي استانبول كه به قدري اين شهر زيباست كه تو عاشق آن مي شوي.
جمله دوم هم فرهنگ تركي را نشان مي دهد كه مهمان نواز هستند.
اين فيلم سعي داشته فرهنگ تركيه را نيز در بينابين حوادث اصلي نمايان كند.
از تصوير مساجد ، كشتي و آب، رقص سما استفاده كرده است.از تصويرمعماري اسلامي بسيار استفاده كرده است و قدمت و مذهب اين شهر را به اين شكل نشان مي دهد. تصاوير مربوط به كشتي و آب هم جنبه توريستي و تفريحي بودن آنرا نمايان مي كند.
نتيجه:
به نظر من وابسته بودن هويت انسان به فضاي مجازي مشكل ساز خواهد بود. اشتباه در پاسپورت اميد كسدي باعث تمامي اين مشكلات شد. شناخته شدن افراد به واسطه كارتهاي شناسايي همين مشكلات را به بار مي آورد اگر اميد را به واسطه ي خودش مي شناختند چنين مسائلي پيش نمي آمد. مانند زمان هاي گذشته كه هيچ كارت شناسايي در كار نبود و همه يكديگر را به واسطه ي خودشان مي شناختند.
در فضاي مجازي امكان تقلب بسيار بالاست. اميد از طريق استفاده از فضاي مجازي از طرف رئيس بانك به تمام كاركنان بانك ايميل دروغين زد و عكس خود را كنار عكس رئيس بانك جايگزين كرد.
به نظر من فضاي مجازي شمشيري دو لبه است. هم جنبه ي مثبت دارد و هم جنبه منفي.
جنبه ي منفي اش كه بيان شد.
فضاي مجازي مزايايي هم در پي دارد. مهمترين مزيت آن تحت نظر گرفتن باند خلافكار به وسيله ي دوربينهاي مخفي بود.( بعضي سكانس هاي فيلم گويي از پشت تلويزيون يا دوربيني فيلمبرداري شده اند. )
يا يك مسئله ي كوچك كه در فيلم اميد به آن اشاره مي كند، حل كردن مشكل ويزاي اميد است كه در عرض 24 ساعت او ويزايش را تحويل مي گيرد.
در كل بودن در حلقه ي فضاي مجازي و استفاده از آن هم جنبه ي مثبت دارد و هم منفي كه البته بسته به طرز استفاده ي ما متفاوت مي باشد.
اگر بخواهيم در آخر فيلم را بنابر نظريه ي ارتباطات بين فرهنگي تفسير كنيم،
اين فيلم نمايانگر برخورد دو فرهنگ شرقي و غربي است. از ديالوگهاي بازيگران متوجه اين تفاوتها مي شويم.
به عنوان مثال چند نمونه را بيان مي كنيم:
در قسمتي از فيلم ، اميد و مامور امنيتي با هم نشسته اند و اميد قهوه مي خورد و آخر قهوه را هم مي خورد كه ركسالينا به او مي گويد آخر قهوه را نبايد خورد ( اين نشان مي دهد اميد با قهوه ترك آشنايي ندارد.) ركسالينا به او مي گويد نعلبكي را روي فنجان بر گردان، تا فا لت را بگيرم ، اميد بلافاصله مي گويد خوب حالا چي مي شه ؟!! ركسالينا مي گويد حوصله كن، چرا غربي ها انقدر هميشه عجله دارند؟!!
اميد در جواب او مي گويد اگر بخوان ( غربي ها )آدم را بكشند، عجله ضروريه.
همانطور كه مشخص است در اينجا در خلال چند ديالوگ به چند نكته ي فرهنگي شرقي و غربي اشاره شده است. ( قهوه ترك ، فال قهوه مربوط به شرقي ها و عجول بودن غربي ها و مسئله خشونت و آدم كشي آنها )
مثال هايي هم در بين متن اشاره كرديم. فيلم قصد داشته دنياي غرب را تا حدودي با دنياي شرق آشنا كند ولي با اينحال بيشتر معايب تركها را بيان كرده زيرا كه آن شركت خلافكار يك شركت تركي است.
نگاهي به فيلم" شمعي در باد" با چهار نوع روش تحقيق
شناسنامه فيلم :
شمعي در باد (1382 )
نويسنده: محمد هادي كريمي ، پوران درخشنده
خلاصه فيلم :
اين فيلم جريان پسري است به نام فرزين كه تقريبا 23، 24 ساله است. پدر مادر او از هم جدا شده اند و او با مادرش زندگي مي كند. و گاه گاهي هم به پدرش سر مي زند. مادر او قصد دارد ازدواج مجدد كند و به كانادا مهاجرت كند كه البته فرزين راضي به اين كار نيست و مادر مدام به او هم اصرار مي كند كه كارهايش را درست كند.در اين ميان فرزين با دختري آشنا مي شود كه به اعتقادات او علاقه مند مي شود و احساس مي كند در كنار او به آرامش مي رسد. ولي دختر به علت بيماري از دنيا مي رود و فرزين بعد از آن ماجرا از همه جا نا اميد مي شود .
در اين ماجرا با چند نفر آشنا مي شود كه او را معتاد مي كنند و با قرصهاي ايكس آشنايش مي كنند.يكي از آنها دكتري است كه از دانشگاه هم اخراج مي شود او به علت مشكلاتي كه در كودكي داشته به اين راهها كشيده مي شود . او در سكانسي به اين مشكلات اشاره مي كند : در دوران كودكيش پدرش به علت نداشتن پول دارو فوت مي كند.
در اين مدت هم پدر و مادر فرزين از او خبري نداشتند ، فقط مادرش يكي دو بار به بكي از دوستانش مراجعه مي كند و وقتي متوجه مي شود كه فرزين با آنها است خيالش راحت مي شود و فقط يك شماره تلفن از خود مي گذارد كه فرزين با او تماس بگيرد.
فرزين خيلي تند پيش مي رود تا جاييكه معتاد تزريقي مي شود و از خانواده هم بريده است .
در اين ميان كه پدر فرزين خيلي نگران حال پسرش است تصميم مي گيرد دوباره با مادر فرزين ازدواج كند، ولي براي اين تصميم كمي دير شده است زيرا كه مادر فرزين به كانادا رفته است.
در آخر دكتر به علت مصرف اكستازي خود كشي مي كند. دوست ديگرشان بابك به تيمارستان منتقل مي شود.
فرزين هم بعد از مرگ پدرش توسط برادر بزرگترش معالجه مي شود.
روش تحقيق پوزيتيويستي:
همانطور كه مي دانيم در روش تحقيق پوزيتيويستي بايد متغير داشته باشيم.اين روش سعي دارد به نتايج عيني دست يابد.اين روش مي خواهد رفتار اجتماعي را مطالعه كند.
اگر بخواهيم اين روش را براي برسي اين فيلم استفاده كنيم، مي توانيم متغير هايش را بيرون بكشيم و رابطه اي بين آنها بر قرار كنيم.براي مثال :
خانواده گسسته = فرزندان ناخلف
فقر = بزهكاري
ناكامي در عشق = نا اميدي
با توجه به اين متغير ها رويكر پوزيتيويستي سعي در بدست آورن نتايج عيني و عددي است.
اين روش ميزان تاثير گذاري بر مخاطب را نيز در نظر دارد. از اين جهت كه به طور مثال اين فيلم تا چه حد توانسته بر مخاطب تاثير گذارد.
روش تحقيق تفسيري :
در اين روش به عمق و معناي فيلم توجه مي شود، يعني معاني پنهان كه از فيلم دريافت مي شود.
براي بررسي اين فيلم با اين روش به عنوان مثال به چند معناي پنهان اشاره مي كنيم:
مادر فرزين مترجم است ، ولي فرزين معتقد است كه مادرش به كتابهايي كه ترجمه مي كند اعتقاد ندارد و عمل نمي كند. مادرش در جواب مي گويد : در اين جامعه پدر سالار نمي شود اين حرف ها را زد ، آنجا (غرب )آنها آزادي دارند و مي توانند اين حرفها را بزنند. اين كنايه اي است به محدوديتهاي جامعه ما از ديد يك روشنفكر.
يك معني پنهان ديگر ، نا اميدي و بي هدف بودن جوانان ما را نشان مي دهد. كه به مواد مخدر رو مي آورند تا به قول خودشان درلحظه خوش باشند. دكتر كه مي توانست با ادامه درس پزشك حاذقي شود به بهانه اينكه بعد از فارغ التحصيلي آخرش كه چه ؟! تازه بايد دنبال زن و زندگي و مطب باشم ، همان بهتر كه آدم تو لحظه خوش باشد، درسش را رها كرد.
اينها معاني هستند كه بامشاهده ظاهر فيلم به آنها آگاه نمي شويم بلكه با كنار زدن لايه ظاهري آن به عمق آن پي مي بريم، و اين كاري است كه روش تفسيري انجام مي دهد.
در روش تفسيري، به مسائل آشكار و قابل مشاهده توجه نمي كند، بلكه به عامل و انگيزه اصلي رفتار اجتماعي توجه مي كند. بدين معنا كه علت اصلي راه نادرست فرزين چه بوده است ؟ ! ، علت اينكه دكتر از دانشش در راههاي اشتباه استفاده مي كند چه بوده است ؟ ! .
روش تحقيق انتقادي :
اين روش مي خواهد بداند چه ايدئولوژي باعث ساخت اين فيلم شده است.
اين فيلم سعي داشته است جامعه را از وجود مواد مخدر جديد ( قرصهاي اكستازي )آگاه كند.و به خانواده ها وجود چنين خطراتي را هشدار دهد.
در اين روش رسانه را عامل كنترل اجتماعي مي دانند( عوامل اجتماعي را هر طور كه بخواهد جهت مي دهد ). .در واقع رسانه جامعه را آگاه مي كندو با توجه به سياستهاي جامعه مسائل را نشان مي دهد.
در اين روش بايد به عوامل اقتصادي و سياسي موثر بر نوع بازنمايي اثر توجه داشت. و اينكه به طور مثال اين عوامل تا چه حد عامل محدوديت بوده اند.
در مورد بازنمايي غلط معاني ، اين رسانه قابليت اين را دارد كه هر طور كه صلاح بداند و مطابق با سياست هاي خود معاني را بازنمايي كند كه مي تواند معاني غلطي باشد.
در مورد اين فيلم جايي ديده نمي شود كه بازنمايي غلطي انجام شده باشد به غير از ز ماني كه صحنه پارتي را نشان مي دهد كه تعداد دختر كم است كه با روسري هستند. كه اين مسئله مطابق واقعيت نمي باشد ولي با توجه با محدوديتهاي رسانه اي سازنده مجبور به استفاده از چنين صحنه اي بوده است.
روش تحقيق پسا مدر ن:
در اين روش از ابتدا سوال مطرح نمي كنيم بلكه در طي تحقيق است كه سوال ها مطرح مي شود،در واقع در اين روش كاوش مهم است. اگر ما از ابتداي كار يك سوال مطرح كنيم اين ممكن است باعث محدوديت ما شود و از بخشهايي كه به سوال ما مربوط نمي شوند غافل شويم.
در اين روش بر خلاف روش پوزيتيويستي ، اصالت را به فرد مي دهد. يعني فرد اين قابليت را دارد كه خود به كاوش بپردازد و به نتيجه برسد و نظريات فرد مهم است در صورتيكه در روش پوزيتيويستي فقط با يك سري عوامل قابل مشاهده و عيني و 100 درصد توجه مي شد و خود فرد دخالتي نداشت.
در مورد اين فيلم هم شروع به كاوش مي كنيم، و در حين تحقيق است كه يك سري مسائل براي ما آشكار مي شود.
به طور مثال :
متوجه مي شويم اين فيلم به رابطه ي جوانان با مواد مخدر توجه دارد، به فرزندان طلاق توجه دارد ،به اينكه ريشه ي بسياري از كارها در دوران كودكي است، ...
اينها مسائلي است كه در طي تحقيق به آنها مي رسيم .
در صورتيكه اگر از ابتدا مثلا فقط با اين سوال شرو ع مي كرديم كه " آيا جوانان را بايد كنترل كرد ؟ " شايد به همه ي جنبه هاي فيلم توجه نمي كرديم فقط آن جنبه هايي را در نظر مي گرفتيم كه به سوال خودمان مربوط است.
"برسي فيلم سينمايي زير پوست شهر بر اساس نظريه شناخت"
مقدمه:
نظريه شناخت به فرايند شكل گيري شناخت توجه مي كند. با توسل به منابع شناخت مثل تفكر ،حس،شهود، گواهي و شهادت مي توان به شناخت رسيد.
در اين مقاله مي خواهيم به برسي فيلم سينمايي " زير پوست شهر " بپردازيم. به اين مسئله كه كارگردان با چه شناختي اين فيلم را ساخته و مخاطب (دريافت كننده )به چه شناختي از اين فيلم رسيده است.
ژانر اين فيلم سينمايي ملودرام است. اين فيلم اين گونه روايت شده است ، ابتدا فيلم با يك تعادلي شروع مي شود.
در اين فيلم دو خانواده از طبقه پايين جامعه نشان داده مي شوند كه همسايه يكديگرند. مادر دو خانواده در كارخانه سبزي خشك كني كار مي كنند. طوبي خانم كه يكي از مادران است، 3 فرزند دارد. (2 پسر و يك دختر) .پسر بزرگ (عباس )در يك توليدي پوشاك كار ميكند و قصد دارد براي كار به ژاپن برود. پسر وسطي هم عشق سياست دارد و مدام اخبار سياسي كه در آن زمان مربوط به انتخابات بود را دنبال مي كند. دختر كوچكتر هم با دختر همسايه هم مدرسه اي هستند كه تقريبا دبيرستاني هستند. پدر خانواده هم عليل و از كار افتاده است . خرج خانواده را مادر و عباس در مي آورند.
خانواده همسايه هم يك دختر دم بخت و پسر و يك دختر ديگر دارد. پسر خانواده از دسته ي پسر هاي غيرتي است كه اجازه نمي دهد خواهرش تنها جايي برود و مدام خواهرش را كتك مي زند و اين جريان تا جايي ادامه پيدا مي كند كه روزي برادر موهاي خواهرش را به دليل اينكه ساعتي دير به خانه رفته است مي چيند. به همين دليل دختر هم از خانه فرار مي كند.
در انتهاي فيلم دختر فراري به خانه بر نمي گردد ، عباس كه قصد داشت به ژاپن برود وارد كار خلاف مي شود و فراري مي شود و خانواده ي عباس هم بي خانمان مي شوند.
فيلم با حرفهاي طوبي تمام مي شود كه پاي صندوق راي نسبت به وضعيت جامعه اعتراض مي كند.
روايت اين فيلم از وضعيت تعادل شروع شد، به يك به هم ريختگي رسيد ، و در نهايت هم به نقطه تعادل بر نگشت.
" زير پوست شهر " به مسائلي از قبيل فقر ، حقوق زنان ، انتخابات (سياست ) مي پردازد. براي بيان چنين سوژه اي كارگردان بايد به شناختي درست ازاين مسائل در جامعه رسيده باشد تا بتواند الگوهاي مرتبط با آنرا همانطور كه در عالم واقع است، نمايش دهد.
مخاطب (دريافت كننده ) با توجه به يك سري منابع شناخت ، سعي به شناخت اين فيلم دارد كه از جمله منابع شناخت حس و عقل است.
مخاطب با توسل به قوه ي حس يعني تجربه گرايي فيلم را درك مي كند. يعني با توجه به چيزهايي كه در جامعه ديده و شنيده است فيلم را محك مي زند تا ببيند نماد ها و نشانه هايي كه در فيلم به كار رفته است مصداق خارجي هم دارند و يا نمايانگر واقعيت هستنديا خير ؟ !
منبع شناخت ديگر براي مخاطب تفكر است، يعني متوسل شدن به انديشه ، انديشه اي كه به دنبال دليل است، يعني الگوهايي كه در فيلم به كار رفته است بايد با عقل سازگار باشد.
البته به كار بردن عقل صرف ، مخاطب را دچار مشكل مي كند زيرا كه ممكن است بي ارتباط با واقعيت شود.حس و تفكر در كنار يكديگر يك شناخت درست را مي سازند. به طور مثال در اين فيلم اگر بخواهيم فقط به كمك تفكر و عقل صرف بيانديشيم كه آيا امكان دارد كه برادري ، خواهرش را آنطور كتك بزند و دختري به اين شكل مورد ظلم واقع شود؟! با ديدگاه صرفا عقلاني ، اين مسئله ممكن است غير عقلاني جلوه كند، و اين تصور را داشته باشيم كه امكان ندارد در قرن 21 در پايتخت كشورمان چنين مسئله اي ديده شود ولي وقتي ديدگاه تجربه گرايي را هم به آن اضافه كنيم متوجه مي شويم كه چنين مسئله اي در جهان واقع در جامعه وجود دارد. و ضعف عقل صرف در همين بي ارتباطي آن با واقعيت است.
اين كارگردان براي نمايش فقر ،از يك سري نماد ها و نشانه ها استفاده كرده است. (از نوع پوشش تا نوع خانه و محل زندگي شخصيت هاي فيلم ) همچنين ما از ديالوگهاي به كار رفته در فيلم هم به فقر پي مي بريم.
به نظر من سازنده ي فيلم به شناخت درستي از جامعه رسيده است و توانسته به خوبي آنرا بيان كند. همانطور كه در بالا هم اشاره كرديم مخاطب هم به شناخت يكسان با كارگردان رسيده است . اگر بخواهيم در مورد نقش كاركردي اين فيلم نظر بدهيم، اين فيلم مخاطب را از قشر خاموش و فراموش شده ي جامعه ما آگاه مي كند و هانطور كه از نام فيلم بر مي آيد اين قيلم، زير پوست شهر را نشان مي دهد. يعني آن لايه اي كه تا كنار زده نشود ديده نمي شود و كارگردان اين لايه را كنار زده است.
نتيجه گيري:
نظريه شناخت به ما كمك مي كند با رويكردي انتقادي نگاه كنيم ، يعني ببينيم سازنده به شناخت درستي رسيده است و با شناخت او مفاهيم آنطور كه درست است منتقل مي شود يا خير.
پس با رويكرد انتقادي مي توان شناخت كارگردان را نقد كرد و به شناخت جديدي رسيد.
در مورد اين فيلم هم همين كار را كرديم ، و به شناخت مشابه با سازنده رسيديم . و متوجه شديم راه شناخت سازنده و مخاطب يكشان بوده است و هر دو با ديد تجربه گرايي به شناخت از جامعه رسيده اند.
مقدمه:
در اين مقاله مي خواهيم به چرايي اين مسئله بپردازيم ، " چرا سبك سينماي معنوي و ماوراء نسبت به سينماي مذهبي مخاطب بيشتري را جذب مي كند؟ "
براي برسي اين سوال از ديدگاه مطالعات فرهنگي به آن مي نگريم تا ابتدا پي به اين مسئله ببريم كه چطور سبك معنوي از سبك سينماي ديني رواج بيشتري پيدا كرد.
از ديدگاه مطالعات فرهنگي اين مردم هستند كه در توليد معنا نقش دارند نه روشنفكران. بر همين اساس است كه سليقه ي مخاطبان چندي است كه تغيير كرده است.
و حالا اينكه چرا سينماي معنا گرا مخاطب بيشتري را جذب مي كند را مي توان با" رويكرد استفاده و خشنودي" توجيه كرد.
تعريف سينماي معنا گرا:
وقتي صحبت از سينماي معنا گرا مي شود ، همه تصويري از سينماي ديني- ماوراءاطبيعي و از اين قبيل به ذهنشان مي آيد. در صورتيكه دين فقط يك لايه از اين نوع سينماست.
به طور كلي تمام مسائلي كه مربوط به عدالت ،نابرابري ، كمك و همياري و نوع دوستي باشد جز سينماي معنا گرا مي باشد.
اگر بخواهيم سينماي ايران را از قبل از انقلاب تا به امروز مرور كنيم، متوجه مي شويم كه سينماي قبل از انقلاب سينماي مبتذلي بوده كه مورد استفاده ي طبقه ي پايين جامعه بوده و روشنفكران به آن اهميتي نمي دادند.
در دوره ي بعد از انقلاب سينماي مبتذل كنار گذاشته شد و قصد داشتند سينماي ارزشي ، اخلاقي بسازند در نتيجه به سمت ساختن فيلمهاي مذهبي- اخلاقي رفتند تا يك سري ارزشها را زنده نگه دارند. اما بعد از مدتي اين نوع سينما مخاطب خود را از دست داد زايرا كه سوژه هايشان تكراري و نخ نما شدند.
نظريه پردازان مطالعات فرهنگي از نقد تفكرات ماركسيستهاي اوليه كه گمان مي كردند شناخت جهان اجتماعي مستلزم شناختن زيربناي اين جهان يعني اقتصاد است، آغاز كردند. از نظر آنان آن چيزي كه به عنوان علت العلل مسائل در نزد ماركسيست ها مطرح شد در واقع روبنا و فرهنگ (يعني همان روبناي نظريات ماركس) زيربناي تفكر اجتماعي است. از نظر اين نظريه پردازان زندگي روزمره، اصلي ترين جايگاه توليد معنا يا همان جايگاه توليد شناخت را بر عهده دارد. عاملان اين معنا نيز نه روشنفكران بلكه همان كنشگران زندگي روزمره اند.
پس متوجه مي شويم كه مخاطبان به عنوان كنشگران اجتماعي در تغيير سليقه ي سوژه تاثير گذارند.
سينماي نظام جمهوري اسلامي ايران با توجه به رويكردش و جهتگيري و آرمانها و آرزوهايش مي بايست سرتاسر معني گرا باشد. چرا كه پيام انقلاب ما از همان ابتدا دعوت به معنويت بود. به همين جهت به فكر ايجاد سبك جديدي از سينما به نام سينماي معنا گرا افتادند.
.
حال در جواب اينكه چرا سبك سينماي معنا گرا مخاطب بيشتري يافته ، مي توان گفت :
سينما توانايي دارد كه معاني پيچيده را نشان دهد. سينما اين توانايي را دارد تا اين معاني را در قالب مثالهايي بيان كند و مفاهيم را ساده تر كند تا براي مخاطب قابل پذيرش باشد به طوريكه هم نخبگان و هم تماشاگر عادي مخاطب اين نوع سينما باشد.
در اين نوع سينما ، بر اساس رويكرد " استفاده و خشنودي " مخاطب مي تواند،
1) نيازهاي شناختي (كسب اطلاعات ، آگاهي و شناخت)
2) نيازهاي عاطفي ( تجارب عاطفي ، لذت بخش يا زيبايي شناسانه )
3) نيازهاي انشجام بخش شخصي ( تقويت اعتبار، اعتماد، ثبات و پايگاه )
4) نيازهاي گريز از تنش ( فراغت و آسايش )
براورده كند.( كاتز، گورويچ و هاس / (1973 )
زيرا كه اين سبك با به كار بردن نمادهاي فراوان و غير مستقيم بيان كردن موضوع به مخاطب اين امكان را مي دهد كه بر اساس نياز خود يك وجه را بر گزيند،در صورتيكه سينماي مذهبي موضوع را مستقيم بيان مي كند و به مخاطب اجازه نمي دهد باز فكر كند و مخاطب مجبور است يك وجهي بينديشد.
هدف سينما جذب مخاطب و ارائه پيام معنوي است. حرف زدن از روشي جذاب ،بيان وعظ و خطابه و اندرز از مسير سرگرمي ، تاثيرش بسيار بيشتر از سخنراندن مستقيم است.
نتيجه گيري:
سازندگان اين نوع فيلمها براي رساندن مقصدشان از يك سري نماد و نشانه استفاده مي كنند كه همگي براي مخاطب آشناست اما فقط جاي استفاده اش تغيير كرده است.اين نوع فيلمها اگر چه ممكن است ،به طور كامل براي مخاطب عام قابل درك نباشد اما مهم اين است كه منظور كلي فيلم و پيامش را مخاطب درك مي كند و همين كافي است .اين نوع فيلمها از آن جهت كه پيام دهي مي كنند براي مخاطب عام جذاب است و از آن جهت كه قابليت به نقد كشيدن را دارد براي مخاطب خاص مناسب است.
بايد بدانيم كه سينما يعني مخاطب، اگر سينما مخاطب نداشته باشد به درد نمي خورد، حتي اگر يك اثر شاهكار هم باشد ولي مخاطب نداشته باشد، آن ديگر سينما نيست.
پس از يك دوره فيلمهاي كليشه اي اخلاقي – مذهبي ديگر سليقه ي مخاطب تغيير كرده است و پند و اندرز مستقيم ديگر جواب نمي دهد.
منابع:
سورين، ورنر، تانكارد،جيمز، 1381 ،نظريه هاي ارتباطات ، تهران، دانشگاه تهران
روزنامه شرق ، 13/دي /1382
وبلاگ عباس كاظمي (www.kazemia.persianblog.com)